|
شاعر شعرم مرا تنها گذاشت او مرا در حسرت فردا گذاشت غصه ای را بر دلم حک کرد و رفت پس مرا تنها تر از تنها گذاشت شمعم و پروانه دورم پر نزد مرا در حجمی از رویا گذاشت او که صبح هر شب تاریک بود سخت مرا در دل شب جا گذاشت در شروع قصه ای بودم که آه.... در دلم زخمی چه بی پروا گذاشت شعله ی دردی که می سوزد مرا آتشی بر تن دریا گذاشت شاعر شعرم به من می گفت کاش از چه رو در شعرم این غوغا گذاشت..... 
|